تبليغاتX
بیراهه

بیراهه

اگه دلت مثل من، گرفت منو خبر کن

بغض گره خوردتو

   وا کن و گريه سر کن

بزار بسوزم از تو ، تو دل اين سياهي

             از تو که بي گلايه هنوز رفيق راهي......................


+ نوشته شده در  جمعه بیست و یکم مرداد 1390ساعت 0:57  توسط مونا  | 

کنکور هم تموم شد.........
+ نوشته شده در  جمعه بیست و یکم مرداد 1390ساعت 0:44  توسط مونا  | 

روی روازه ی قلبم نوشتم ورود ممنوع

 دل پریشان امد گفتم بخوانش خواند و بازگشت

امید مضطرب امد گفتم بخوانش خواند و بازگشت

 ارزو با دلهره امد گفتم بخوانش خواند و بازگشت

عشق خنده کنان امد گفتم بخوانش گفت من سواد ندارم

 

 

 

 

خواستم زندگي كنم راهم را بستند

     خواستم گريه كنم گفتند كودكانه است

          خواستم بخندم گفتند ديوانه است

              خواستم به دستهايش رو بياورم گفتند خرافاتي است

                        سكوت كردم گفتند عاشق است 

 

 

زندگي چيست؟

زندگي دو دقيقه و نيم است

1دقيقه تولد 1 دقيقه مرگ  و نيم دقيقه عشق

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم شهریور 1388ساعت 14:54  توسط مونا  | 

افسوس...

وقتی که در زیر باران مرا به گوشه ای فرا خواند و به من گفت که بگو دوستت دارم و من سرم را پایین انداختم و رفتم...

بار دیگر در پارک دیدمش با یک گل سرخ باز گفت بگو دوستت دارم اما من باز سرم را پایین انداختم و رفتم...

بار دیگر شنیدم که بیما ر شده به ملاقاتش رفتم دستم را روی لبانش گذاشت و گفت بگو دوستت دارم باز سرم را پایین انداختم و رفتم ...

بار دیگر به ملاقاتش رفتم پارچه ی سفیدی روی صورتش بود اشکی از چشمانم  به روی گونه هایش افتاد داد زدم برگرد دوستت دارم اما افسوس که  دیر شده بود اون رفته بود و من فهمیده که چقدر

                                                           دوستش دارم...

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم مرداد 1388ساعت 15:32  توسط مونا  | 

شاید ان روز که سهراب نوشت:

)) تا شقایق هست زندگی باید کرد((

خبری از دل پر درد گل یاس نداشت .

باید این طور نوشت:

هر گلی هم باشی چه شقایق چه گل پیچک و یاس زندگی اجباریست تا هر گلی زنده است . زندگی کن..

 

 

 

 

 

 

خدایا به هر انکه دوست می داری بیاموز که عشق از زندگی کردن بهتر است و به هر انکه دوست دارد بچشان که دوست داشتن از عشق هم برتر است

 

 

کنار اشیان تو اشیانه می کنم

فضای اشیانه را پر از ترانه می کنم

کسی سوال می کند برای چه زنده ای

منم برای زندگی تو را بهانه می کنم

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم مرداد 1388ساعت 19:9  توسط مونا  | 

ديشب خدا داشت ازم امتحان مي گرفت ...اره امتحان ...

ديكته گفت. اين عبارت رو كه مي گم بنويس ، منم نوشتم...

دوست داشتن...   عشق...   مردن...   دلتنگي...   تنهايي...   خدا...   باور...   اشك...   رفطن ...   دوست دارم...   عاشقتم...   بي تو ميميرم...   دلم برات تنگه...   بي تو تنهام ...   به خدا قسم...   اما تو باور نداري...   اما تو ديگه رفطي...   خدا يه نگاهي بهم انداخت و گفت : اين جوري نمي شه تو همه ي كلمات و جملات رو درست نوشتي به جز (رفطن) چون باور نداري بايد تمرن كني ...بايد پنجاه بار از اين كلمه بنويسي تا خوب ياد بگيري ...همين. الان بنويس ... بنويس اون رفطه...

منم پنجاه بار نوشتم...اون رفطه... اون رفطه... اون رفطه... اون رفطه... اون رفطه... اون رفطه... اون رفطه... اون رفطه... اون رفطه... اون رفطه... اون رفطه... اون رفطه... اون رفطه... اون رفطه... اون رفطه... اون رفطه... اون رفطه... اون رفطه... اون رفطه... اون رفطه... اون رفطه... اون رفطه... اون رفطه... اون رفطه... اون رفطه... اون رفطه... اون رفطه... اون رفطه... اون رفطه... اون رفطه... اون رفطه... اون رفطه... اون رفطه... اون رفطه... اون رفطه... اون رفطه... اون رفطه... اون رفطه... اون رفطه... اون رفطه... اون رفطه... اون رفطه... اون رفطه... اون رفطه... اون رفطه... اون رفطه... اون رفطه... اون رفطه... اون رفطه... اون رفطه...

 اما هنوز خدا داره نگام مي كنه... چشمام خيس... دلم تا سر حد مرگ تنگه دلم تنگه...دارم ميمرم... يكي به دادم برسه ... دوباره دلم واسه غربت چشمات تنگه، دوباره اين دل ديوونه واست دلتنگه... اما خدا گفت: نه...قبول نيست هنوز هم رفطن رو اشتباه مي نويسي ... چون باور نداري...اما... اما چرا خدا هم رفطن رو غلط مي نويسه؟؟

ايا اون هم باور نداره...  اما حالا اون رفته.....

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم تیر 1388ساعت 18:24  توسط مونا  | 

ارام مي شوم وقتي گونه هايم سدسده اي مي شوند براي بچه اشك هاي بي قرار

 من ان جا بودم ديدم كه شما اتفاق را هل داديد و اتفاق انقدر محكم افتاد كه ديگر بلند نشد اتفاق را زير دست پا له كردم محو نگاهت شدم با اينكه نگاهت سراپا اتفاق بود اتفاقي كه نبايد مي افتاد هماني كه شما هلش داديد

 

 باز باران باز ان شعر قديمي باز چتر هاي رنگي باز خيس شدن لباس ها باز زنده شدن خاطره ها...

 

 هرگز به دنبال كسي نگرد كه بتوني باهاش زندگي كني هيشه دنبال كسي بگرد كه بدون اون نتوني زندگي كني

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم تیر 1388ساعت 15:59  توسط مونا  | 

هر چه امروز كنم جا دارد كه دل انديشه ي فردا دارد

ماهي كوچك اين تنگ بلور دلي اندازه ي دريا دارد

عشق يعني تو تو يعني عشق عشق با نام تو معنا دارد

خنده دار است ولي گريه ي من وقت بي وقت تماشا دارد

دل بي حوصله ي من چندي است با خودش هم سر دعوا دارد

 

 

  

بهم نگو كوچولوووووو

من ديگه خودم فين مي كنم 

ديگه هيچ وقت ابنبات رو بر عكس نمي گيرم

ديگه از لولو هم نمي ترسم

بهم نگو كوچولووووو

ديگه خواب خدا رو نديدن بهترين بهونه نيست براي بزرگ شدن

 

 

 

من ان جا بودم ديدم كه شما اتفاق را هل داديد و اتفاق انقدر محكم افتاد كه ديگر بلند نشد اتفاق را زير دست پا له كردم محو نگاهت شدم با اينكه نگاهت سراپا اتفاق بود اتفاقي كه نبايد مي افتاد هماني كه شما هلش داديد

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم تیر 1388ساعت 21:48  توسط مونا  | 

يكي از روز هاي غمگين

يا شبي سياه و سنگين

مي روم از جاده ی قلبت

مي روم از ديار غمگين

 

 

 

هر وقت تو زندگيت به يه در بزرگ كه روش يه قفل بود رسيدي نا اميد نشو ...

چون اگه قرار بود باز نشه جاش يه ديوار ميذاشتن

 

 

  يك عمر دور تنها   تنها به هرم اينكه  او سر سپرده مي خواست من دل سپرده بودم

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم تیر 1388ساعت 18:52  توسط مونا  | 

هرگز نگو دوست دارم اگر حقيقتا به ان اهميت نميدي...

درباره ي احساست سخن نگو اگر واقعا وجود نداره...

هرگز دستي را نگير وقتي قصد شكستن قلبش را داري ...

هرگز نگو براي هميشه وقتي ميداني جدا ميشي...

هرگز به چشماني نگاه نكن وقتي قصد دروغ گفتن داري ...

هرگز سلامي را نده وقتي ميداني خداحافظي در پيش است...

هرگز قلبي را قفل نكن وقتي كليدش رو نداري .........

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم تیر 1388ساعت 3:0  توسط مونا  |